
ماجراهای من و داداشمبه قلمعلی اکبر دامغانیقسمت اولبیچاره داداشم دلش به حال من سوخته بود پیش خودش گفته بود برادرم چند وقتی است گردشی جایی نرفته بیام اونو ببرم مدتی پیش خودم. آمد، گفت: دلت می خواد همراه من بیای. جواب دادم بله از خدا می خواهم. گفت: باشه برو کاراتو انجام بده لباسات جمع کن از پدر و مادر خداحافظی کن، بیا برویم. خب من چنین کاری کردم خوشحال بودم و در پوست خود نمی گنجیدم رفتم به همراهش. چ...
ادامه مطلب