باران
به قلم علی اکبر دامغانی
بهوش گهر دانه دانه
از آسمان نمی بارد
دگر آب به وسعت بی انتهای دریا نمی بارد
بهوش که عشق بازی آب با زمین زمان
حتی به چهره رعنای کوه دمن نمی بارد
برای برون شدن گیاهان از خاک
به دانه کاشته شده به دست دهقان نمی بارد
حباب چو آینه و زلال همچون آب
به سینه های شما مردمان نمی بارد
میان ما و آب زمین کیف بود و صفا
دگر بر دل ما خانه های ما نمی بارد
چنانچه قسمت ما ذره ای از باران بود
به باران بگیم ببار او نمی بارد
بر لب آیه«امن یجب» داریم
بر زخم های کهنه بیماران نمی بارد
پیغام دهیم به پیغمبران که خدا قسم دهند
سدها شکسته شد ز خشکی باران نمی بارد
ای آدم آب از لب چشمه سرکشید
کنون خشک شود چشمه چون باران نمی بارد
تو ای مسافر گمگشته دنیایی
دریای اسراف توست که باران نمی بارد
خاطرات دو زمانه...
ما را در سایت خاطرات دو زمانه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: يکشنبه 19 اسفند 1397 ساعت: 14:52