و بعد پولها را به فرمانده دادم. فرمانده گفت خیلی خب گواهی دکتر داری؟ گفتم بله، گرفتم. جواب داد: بیا برو منزل طبق همون گواهی استراحت کن. گفتم نه جناب! من همینجا می مانم مشکلی نیست همینجوری کار می کنم.
گفت: خیلی خب من باید بروم صبحگاه تو هم اگر خواستی بیا روی پلکانها.
گفتم: چشم قربان! شما بروید من آهسته آهسته میام.
رفتم روی پلکانها نشستم. همینطور گروهانها رژه می رفتند و سرود می خواندند.
خواب رفتم. هر چه آنها می گفتند توی خواب می دیدم اما همه سربازها را شکل اون دو نفر!
و آنقدر صداها کریه و بلند بود که دیوانه می شدم. بیدار شدم به خواب خودم خندیدم بیچاره ها سربازان را به این شکل دیدم از پلکانها آمدم پائین و به سمت آسایشگاه رفتم
برچسبها: روزنامه ی کرمان امروز, ماجراهای یک سرباز
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۶ساعت 22:20 توسط علی اکبر دامغانی |
خاطرات دو زمانه...
ما را در سایت خاطرات دو زمانه دنبال میکنید
برچسب: مطالب,روزنامه,کرمان,امروز,ماجراهای,سرباز, نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 2:18